+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 20:18  توسط raul
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 20:15  توسط raul
|
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 1:48  توسط raul
|
تو اون ستاره بودي تو آسمون عشقم پر زدي و رفتي از جلوي چشمم
تو اون بود كه گفتي هميشه كنارم ميموني اما پيشم نموندي تنهام گذاشتي رفتي
تو اون بودي كه گفتي نمي خوام ببينم اشكات اما وقتي كه رفتي روون شدن اشكام
من اون بودم كه گفتم تنها ترين عاشقم اما ديگه نبودم تو اومدي كنارم
من اون بودم كه گفتم هميشه بمون پيشم اما باز تو رفتي هيچي نموند از عشقم
عشق ما هم تموم شدش حالا مونده يه خاطره
دلامون از هم دور شدش خدافظي شدش چاره
رها
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 0:10  توسط raha
|
+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 1:34  توسط raul
|
+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 0:52  توسط raul
|
+ نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت 1:29  توسط raul
|
+ نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت 0:46  توسط raul
|
آخه شهروند عزیز زباله می ریزی رو زمین فدای سرت اما خدایی آخر بی مرامی و بی معرفتیه که زباله رو کنار سطل آشغال بریزی رو زمین...نکنین این کارو زشته...!

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 2:11  توسط raul
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 1:47  توسط raul
|
+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 1:18  توسط raul
|
+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 14:0  توسط raul
|

آسمون صاف بود.آبی آبی.کبوتر خوشحال بودو پرواز میکرد.برای خودش آواز می خوند.تا اینکه یه پسر بچه با تیر کمونش اونو زد.کبوتر طاقت آوردو فرار کرد.اون زخمی شد.از بال سفید مثل برفش خون میومد.حالا دیگه بال کبوتر سفید نبود.کبوتر هنوز به زندگی امیدداشت.شب شد.تاریک شد.سرد شد.همه جا ساکت بود.اما کبوتر هنوز به دنبال یه پناهگاه گرم و نرم بود.اون تنها بود.دلش می خواست یکی بود تا زخمهاشو میبست.دلش میخواست یکی بود که دلداریش می داد.یکی بود که اونو به خونش می برد.یکی بود تا اونو بغل میکرد،نازش میکرد،بهش آب میداد دون میداد.کبوتر دیگه خسته بود.دیگه خونی تو تنش نمونده بود.حالا دیگه کبوتر جون نداشت.و این پایان کبوتر شد.مرگ.کبوتر تا اخرین لحظه ی عمرش امید داشت.امید به نجات.شاید مرگ برای کبوتر نجات بود.
رها
+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 19:34  توسط raha
|
+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 1:39  توسط raul
|
+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 1:8  توسط raul
|
برداشت از عکس آزاد است

+ نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 1:0  توسط raul
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 19:29  توسط raul
|

منبع: کتابخانه ملی آمریکا
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 18:22  توسط raul
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 1:15  توسط raul
|
این عکس مربوط به دوران جنگ جهانی دوم می باشد که پس از بمباران فرانسه توسط آلمان ها گرفته شده است.
منبع عکس بر روی آن ذکر شده است.
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 0:46  توسط raul
|

خدا کنه هیچ وقت تنها نشی.خدا کنه هیچ وقت بی کس نشی.خدا كنه هیچ وقت به کسی احتیاج پیدا نکنی،محتاج نشی.خدا کنه هیچ وقت به کسی دل نبندی. خدا کنه هیچ وقت عاشق نشی.سخته.خیلی سخته اگه به کسی دل ببندی.اگر دوسش داشته باشی.اگر فکر کنی برات تکیه گاه تو هم برای اون،اگر برات خیلی مهم باشه،اگر احساس کنی خیلی نه ولی یه کم براش مهمی ،صادق باشی،زلال باشی،رو راست باشی مثل آینه،نازک باشی مثل برگ .امااون....
جواب کدام گناه کدام خطا کدام اشتباه رو دادم.كاش ميفهميدم.كاش ميفهميد سوختم از سردي.پر شدم از خالي.شكستم.گناه من چه بود؟؟؟؟به کدامین گناه نا کرده مجازات شدم؟به کدامین گناه ناکرده مورد قضاوت قرار گرفتم؟این چه دادگاهیست که محکوم حق دفاع ندارد؟ به کدامین گناه؟
رها
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 0:40  توسط raha
|
کی میگه وقتی بارون میاد انگار ابرا غصه دارن،دارن گریه میکنن.کی میگه وقتی آسمون دلگیر میشه بارون میاد.کی میگه وقتی بارون میاد با خودش غم میاره غصه میاره.نه.بارون با خودش طراوت میاره.پاکی میاره.شادی میاره.
وقتی بارون میاد عوض اینکه بشینی پشت پنجره نگاش کنی و یاد غم و غصه هات بیفتی این بار برو زیر بارون،برقص،فریاد شادی سر بده.جیغ بکش.خودت و خالی کن.بلند بلند بخند. تازه شو.مثل درختا مثل برگا مثل گلا،مثل خاک.دستاتو بگیر رو به آسمون بگو ای خدا ای خدا بده اون چیزی که میخوام اون چیزی که تو دلمه.اون چیزی که آرزومه. بارون یک فرصته از دستش نده دیر میاد و زود میره.وقتی میخواد بیاد،آسمون زمینو خبر میکنه.اما موقع رفتن بی خبر میره.فقط برای مدتی ردُ پاش میمونه.پس از حالا منتظر بارون باش.
من هم نوشته ی قبلیمو این طور اصلاح میکنم:
بارون میاد..آسمون گریه میکنه میخنده..زمین پاک میشه..گل شاد میشه..چمن میرقصه...خاک آروم میشه...ابر میاد...خورشید میره..دریا...رود...چشمه...جوی...بارون... بوی خاک..درختای سیراب...جوب های پر آب...گنجشک های شاد.
رها
+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 13:7  توسط raha
|
+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 12:33  توسط mahi
|
عکس هایی از نهمین المپیاد ورزشی دانشجویان پسر-مردادماه ۸۷-یزد
مراسم افتتاحیه

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 1:29  توسط raha
|
بوف کور مشهورترین اثر صادق هدایت نویسنده معاصر ایرانی، رمانی کوتاه و از شاهکارهای ادبیات سدهٔ ۲۰ است.
این رمان به سبک سورئالیستی نوشته شده و مونولوگ یا تک گویی یک راوی است که دچار توهم و پندارهای روانی است. این کتاب تاکنون از فارسی به چندین زبان از جمله انگلیسی و فرانسه ترجمه شدهاست.
دانلود
بوف کور صادق هدایت در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 19:51  توسط raul
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 10:29  توسط raul
|
هیچ وقت فکر نکن که آدم کوچیکی هستی.اما اونقدرم خودتو بزرگ نکن که مغرور شی.به هیچی دل نبند.چون وقتی از دستش بدی خودتم از دست میری.
خودتو رها کن.برو بالا.پرواز کن.روی ابرا.مثل کبوترا.اونوقت می بینی که همه چیز زیر پاته و تو چقدر بزرگی.
خودتو رها کن.زلال شو.جاری شو.مثل رود.اونوقت میبینی اونقدر پاکی که اگر ناپاکی هم سر راهت ببینی اونو میشوریو از بین میبری.
پس هیچوقت خودتو دسته کم نگیر چون میتونی بزرگ باشی.چون میتونی پاک باشی.
رها
+ نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 21:41  توسط raha
|
سیستم این ماشین خداست...تازه نکته قابل توجه اینکه این ماشین تو ایران مونتاژ و استفاده میشه!
پسورد:www.gorgomishsky.blogfa.com
+ نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 21:32  توسط raul
|
+ نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 21:29  توسط raul
|
آلاحمد در ۱۳۲۷ در اتوبوس اصفهان به تهران با سیمین دانشور، داستاننویس و مترجم، آشنا شد و در ۱۳۲۹ با وی ازدواج کرد. پدر آلاحمد با ازدواج او با دانشور مخالف بود و در روز عقد به قم رفت و سالها به خانه آنها پا نگذاشت.
وی در سال ۱۳۴۲ به اتفاق علی اکبر کنی پور برای سفر حج به مکه رفت. پیش از این سفر در ملاقاتی که با آیت الله خمینی داشت با وی آشنا شده بود و کتاب غرب زدگی مورد توجه آیت الله خمینی قرار گرفته بود. آل احمد از سفر حج نامهای برای آیت الله خمینی ارسال کرد که بعدها ساواک این نامه را در منزل آیت الله خمینی پیدا کرد. جلال آلاحمد در این نامه به شخص آیت الله خمینی اظهار اردت کرده بود.
دانلود
سیزده داستان جلال آل احمد در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 21:27  توسط raul
|
خانه ی قبلی ما در طبقه ی اول واقع در یک آپارتمان بود که دور تا دور آن را ساختمان های بلند احاطه کرده بودند.پنجره ی اتاق من نرده ی آهنی و توری داشت.آرزویم این شده بود که شبها موقع خواب ستاره ها را ببینم و با شمردن آنها و آرامشی که زیباییشان به من میدهد به خواب روم.برای رسیدن به این آرزو آرزو می کردم که به طبقه ی آخر یک سا ختمان بلند رویم.آرزویم براورده شد اما آرزویم براورده نشد.ما به طبقه ی آخر آمدیم اما ستاره ها رفتند.کجا نمیدانم.شاید پشت ابرهای سیاه خود را پنهان کرده اند.دیگر آرزویم شمردن ستاره ها نبود بلکه دیدین آنها فقط برای یک لحظه بود.

آری چند صبایی است که دیگر آسمان شهر من ستاره ندارد.ماه تنها مانده.کودکان تازه متولد شده در شهر من دیگر معنای ستاره را نمیدانند.دیدن ستاره ها برای آنها حتی آرزو هم نیست.افسانه است و باید در کتاب ها دنبال آن بگردند.آری ستاره دیگر افسانه است افسانه.
رها
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 21:26  توسط raha
|
+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 22:1  توسط raul
|