برو..
تا حالا شده دلت بخواد بري به يه جاي دور؟يه جاي دوروساكت.يه جا كه دست هيچ كس بهت نرسه.جايي كه فقط خودت باشي و خداي خودت.تنهاي تنها.درسته تنهايي بده اما بعضي وقتها برات لازمه.لازمه كه تنها باشي و فكر كني يه كم خلوت كني.شايد با خودت دردودل كني .خودت و خالي كني.اين جاي دور ميتونه خيلي جاها باشه.بستگي به خودت داره به اين كه تو دوست داري كجا باشي.
مثلا ميتوني خودتو توي يك صبح قشنگ كنار ساحل يك دريا ببيني كه صداي موجهاي آروم و پياپيش به گوشت ميرسه.يه مشت سنگ بردارو دونه دونه با هرچي زور تو دستات بندازشون تو آب.با هر سنگي كه بر ميداري يه غم يه گله يه ناراحتي يا شايد يك گره از قلبت و بكن و باهاش بنداز تو آب.انقدر اين كارو ادامه بده تا قلبت صاف شه.صاف شه از هرچي كينه و بغض و نفرت.صاف شه از هر چي غم و اندوه و حسرت.اونوقت كه آروم شدي روي شنها دراز بكش و به آسمون و كبوترهاي مهاجرش خيره شو.يه موج ميادو به پاهات ميخوره و تو رو خنك ميكنه.يك نفس عميق بكش و آروم چشمات و ببند و فقط به صداي موج هاي آروم و صداي مرغابيها گوش كن.
مي توني خودت و تو يك صحرا تو دل شب ببيني.بوي دلنشين چمن هاي شبنم زده فضا رو پر كرده.تو روي چمن ها دراز كشيدي.آسمون پر از ستارست.انگار خدا از تو دامنش يه مشت ستاره ريخته تو آسمون.دستتو بگير بالا و يكي از ستاره ها رو بگير تو دستت.حالا تو صاحب يه ستاره اي.هرچي ميخواي به اون ستاره بگو.هرچي تو دلت.اگر ميخواي گريه كني واسه اون ستاره گريه كن اگر ميخواي بخندي واسه اون ستاره بخند.اگر ميخواي داد بزني دوا كني واسه اون ستاره داد بزن و دوا كن.يا نه باهاش حرف بزن و دردودل كن.هر حسي داري روي اون ستاره خالي كن.وقتي كه خالي شدي ازش تشكر كنو بذارش سر جاش تو آسمون.اونوقت چشمات و آروم ببند و بخواب.لالايي تو صداي جيرجيرك ها ست و شرشر آب.
ميتوني خودت رو تو يك دشت وسيع پر از گلهاي قد بلند و رنگارنگ ببيني.تصميم ميگيري توي اين دشت بزرگ قدم بزني.يك شاپرك مي بيني كه روي يكي از گلها نشسته.ميري جلو تا بگيريش.اما شاپرك فرار ميكنه.توام دنبالش ميدويي.بهش ميگي وايسا شاپرك كاريت ندارم.فقط ميخوام نازت كنم.اما انگار شاپرك بازيش گرفته.انقدر توي اين دشت بزرگ تورو ميدوونه كه كه خسته ميشي و ميفتي رو زمين.آفتاب دلنشيني مي خوره تو چشمات.چشمات و مي بندي.حسابي خوابت گرفته.يه نسيم خنك مياد و بوي گل همه ي دشت و ميگيره.نفس عميق ميكشي و به خواب ميري.يه خواب آروم .آروم آروم.
خيلي جاهاي زيباي ديگه هست كه ميتوني خودت و اونجا تصور كني.وسط يك جنگل انبوه،روي يك كوه بلند،يا زير بارون،يك منظره ي پاييزي يا هر جاي ديگه اي كه تو دوست داري و به تو آرامش ميده.يادت باشه توي اين صحنه ها هيچ چيز و هيچ كس نيست كه تو رو اذيت كنه هيچ چيزو هيچ كس.فقط خودت هستي و خودت.فقط خودت.تنهاي تنها آروم آروم.
پس اگر دلت هواي رفتن كرده راه دور نيست.نيازي به كوله بارم نداري.قصد سفر كن و برو.برو…
رها(ن_ج)
+ نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 18:43  توسط raha
|
* برای بسیاری از مردم موفقیت نوعی تله است.وقتی به موفقیت دست میابند،جشن میگیرند و دیگر همه چیز را فراموش میکنند.به همین دلیل است که دیگر طعم موفقیت را نمی چشند.اما ناراحتی و نارضایتی قدرتی است که موجب می شود خود را از آنچه به نظرتان ناراحت کننده است دور کنید.
* زمانی که کسی می گوید من یک بار این کار را کردم پس دیگر در این کار موفق نخواهم شد،دیگر هیچ راهی را آغاز نخواهد کرد و این یعنی مرگ.
* میان افرادی که برای طلب باران به تپه ها میروند ،فقط آن دسته که با خود چتر میبرند به کار خود ایمان دارند.
* پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری،آن است که بعد از هر زمین خوردن برخیزی گاندی
* هر وقت تو زندگیت به یه در بزرگ که یه قفل بزرگ روش بود رسیدی،نترس و ناراحت نشو.چون اگر قرار بود قفل باز نشه به جاش یه دیوار میگذاشتن...
* در دنیا جای کافی برای همه هست.پس به جای اینکه جای کسی رو بگیری،سعی کن جای خودت رو پیدا کنی.چارلی چاپلین
* بزرگترین لذاتی که در زندگی بدست آورده اید به دلیل حل مشکلاتی بوده است که در ابتدا حل آن دشوار و یا حتی غیر ممکن به نظر می رسید.
* هر روز صبح غزالی در افریقا بیدار می شود،او نیک میداند که باید تندتر از سریعترین شیر بدود و کشته نشود.هر روز صبح شیری در افریقا بیدار میشود.او نیک می داند كه بايد تندتر از سريعترين غزال بدود تا از گرسنگي نميرد.مهم نيست كه شير هستيد يا غزال.بهتر است با طلوع خورشيد دويدن را آغاز كنيد.
+ نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 20:26  توسط raha
|
+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 14:6  توسط raha
|
وین دایر:تنها وقتی آزار نمی بینی که کسی را آزار ندهی
vin dayer: tanha vaghti azar nemibini ke kasi ra azar nadahi
____________________________________
وین دایر:تو افکارت را شکل می دهی،افکارت اهداف تو را تعیین می کنند و اهدافت واقعیت تو را رقم می زنند.
vin dayer: to afkarat ra shekl midahi,afkarat ahadafe to ra tayin mikonand va ahdafat vagheiyate tora ragham mizanand
____________________________________
وین دایر:رفتارت بهتر از کلامت نشان میدهد که تو کیستی
vin dayer: raftarat vehtar az kalamat neshan midahad ke to kisti
____________________________________
وین دایر:یکی از مشکلات مردم این است که می خواهند دنیا با آنچه اکنون هست فرق داشته باشد.
vin dayer: yeki az moshkelate mardom in ast ke mikhahand donya ba anche aknun hast fargh dashte bashad
____________________________________
وین دایر:اگر قدر چیزی را که داری ندانی آن را از دست خواهی داد
vin dayer: agar ghadre chizi ra ke dari nadani anra az dast khahi dad
____________________________________
+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 14:21  توسط raha
|
اونا نميدونن جنگ چيه آدم بد كيه زندان كجاست اونا نميدونن تانك چيه شهيد كيه بهشت كجاست اونا فقط ميدونن شير چيه مادر كيه آغوش مادر كجاست چرا بايد كشته بشن چرا بايد پرپر بشن مگه اونا دل ندارن آخه اونا هم آدمن،چشم اميد مادرن اونا كه انقدر كوچيكن،اونا كه هيچي نميدونن چرا بايد هدف گلوله ها بشن چرا بايد بي خونه بشن يتيم بشن مگه اونا گناهي دارن كه بايد كشته بشن مگه اونا حق ندارن بزرگ بشن مگه اونا حق زندگي كردن ندارن مگه اونا حق ندارن بدونن خورشيد چيه آدم خوب كيه دريا كجاست مگه اونا حق ندارن بدونن درس چيه معلم كيه مدرسه كجاست
اي خدا كي ميشه جنگ تموم بشه آدماي بد بميرن زندانا
خراب بشن كي ميشه تانكي نمونه هيچكسي شهيد نشه همه به بهشت برن بچه ها بزرگ بشن بدونن ستاره چيه آدم خوب كيه جنگل كجاست اي خدا زود برسون اون روزارو ما ديگه طاقت نداريم بچه هاي كوچيكو غرق خون ببينيم اما ما اميد داريم كه يه روزي اون روزای قشنگو میبینیم
رها
+ نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 12:4  توسط raha
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت:می آید.من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب دوختند.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
((با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست)).گنجشک گفت :لانه ی کوچکی داشتم.آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟! و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی،باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشک در خیرخواهی خدا مانده بود.
خدا گفت:و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .نا گاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... گمنام
+ نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 12:13  توسط raha
|
تو اون ستاره بودي تو آسمون عشقم پر زدي و رفتي از جلوي چشمم
تو اون بود كه گفتي هميشه كنارم ميموني اما پيشم نموندي تنهام گذاشتي رفتي
تو اون بودي كه گفتي نمي خوام ببينم اشكات اما وقتي كه رفتي روون شدن اشكام
من اون بودم كه گفتم تنها ترين عاشقم اما ديگه نبودم تو اومدي كنارم
من اون بودم كه گفتم هميشه بمون پيشم اما باز تو رفتي هيچي نموند از عشقم
عشق ما هم تموم شدش حالا مونده يه خاطره
دلامون از هم دور شدش خدافظي شدش چاره
رها
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 0:10  توسط raha
|

آسمون صاف بود.آبی آبی.کبوتر خوشحال بودو پرواز میکرد.برای خودش آواز می خوند.تا اینکه یه پسر بچه با تیر کمونش اونو زد.کبوتر طاقت آوردو فرار کرد.اون زخمی شد.از بال سفید مثل برفش خون میومد.حالا دیگه بال کبوتر سفید نبود.کبوتر هنوز به زندگی امیدداشت.شب شد.تاریک شد.سرد شد.همه جا ساکت بود.اما کبوتر هنوز به دنبال یه پناهگاه گرم و نرم بود.اون تنها بود.دلش می خواست یکی بود تا زخمهاشو میبست.دلش میخواست یکی بود که دلداریش می داد.یکی بود که اونو به خونش می برد.یکی بود تا اونو بغل میکرد،نازش میکرد،بهش آب میداد دون میداد.کبوتر دیگه خسته بود.دیگه خونی تو تنش نمونده بود.حالا دیگه کبوتر جون نداشت.و این پایان کبوتر شد.مرگ.کبوتر تا اخرین لحظه ی عمرش امید داشت.امید به نجات.شاید مرگ برای کبوتر نجات بود.
رها
+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 19:34  توسط raha
|

خدا کنه هیچ وقت تنها نشی.خدا کنه هیچ وقت بی کس نشی.خدا كنه هیچ وقت به کسی احتیاج پیدا نکنی،محتاج نشی.خدا کنه هیچ وقت به کسی دل نبندی. خدا کنه هیچ وقت عاشق نشی.سخته.خیلی سخته اگه به کسی دل ببندی.اگر دوسش داشته باشی.اگر فکر کنی برات تکیه گاه تو هم برای اون،اگر برات خیلی مهم باشه،اگر احساس کنی خیلی نه ولی یه کم براش مهمی ،صادق باشی،زلال باشی،رو راست باشی مثل آینه،نازک باشی مثل برگ .امااون....
جواب کدام گناه کدام خطا کدام اشتباه رو دادم.كاش ميفهميدم.كاش ميفهميد سوختم از سردي.پر شدم از خالي.شكستم.گناه من چه بود؟؟؟؟به کدامین گناه نا کرده مجازات شدم؟به کدامین گناه ناکرده مورد قضاوت قرار گرفتم؟این چه دادگاهیست که محکوم حق دفاع ندارد؟ به کدامین گناه؟
رها
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 0:40  توسط raha
|
کی میگه وقتی بارون میاد انگار ابرا غصه دارن،دارن گریه میکنن.کی میگه وقتی آسمون دلگیر میشه بارون میاد.کی میگه وقتی بارون میاد با خودش غم میاره غصه میاره.نه.بارون با خودش طراوت میاره.پاکی میاره.شادی میاره.
وقتی بارون میاد عوض اینکه بشینی پشت پنجره نگاش کنی و یاد غم و غصه هات بیفتی این بار برو زیر بارون،برقص،فریاد شادی سر بده.جیغ بکش.خودت و خالی کن.بلند بلند بخند. تازه شو.مثل درختا مثل برگا مثل گلا،مثل خاک.دستاتو بگیر رو به آسمون بگو ای خدا ای خدا بده اون چیزی که میخوام اون چیزی که تو دلمه.اون چیزی که آرزومه. بارون یک فرصته از دستش نده دیر میاد و زود میره.وقتی میخواد بیاد،آسمون زمینو خبر میکنه.اما موقع رفتن بی خبر میره.فقط برای مدتی ردُ پاش میمونه.پس از حالا منتظر بارون باش.
من هم نوشته ی قبلیمو این طور اصلاح میکنم:
بارون میاد..آسمون گریه میکنه میخنده..زمین پاک میشه..گل شاد میشه..چمن میرقصه...خاک آروم میشه...ابر میاد...خورشید میره..دریا...رود...چشمه...جوی...بارون... بوی خاک..درختای سیراب...جوب های پر آب...گنجشک های شاد.
رها
+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 13:7  توسط raha
|
عکس هایی از نهمین المپیاد ورزشی دانشجویان پسر-مردادماه ۸۷-یزد
مراسم افتتاحیه

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 1:29  توسط raha
|
هیچ وقت فکر نکن که آدم کوچیکی هستی.اما اونقدرم خودتو بزرگ نکن که مغرور شی.به هیچی دل نبند.چون وقتی از دستش بدی خودتم از دست میری.
خودتو رها کن.برو بالا.پرواز کن.روی ابرا.مثل کبوترا.اونوقت می بینی که همه چیز زیر پاته و تو چقدر بزرگی.
خودتو رها کن.زلال شو.جاری شو.مثل رود.اونوقت میبینی اونقدر پاکی که اگر ناپاکی هم سر راهت ببینی اونو میشوریو از بین میبری.
پس هیچوقت خودتو دسته کم نگیر چون میتونی بزرگ باشی.چون میتونی پاک باشی.
رها
+ نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 21:41  توسط raha
|
خانه ی قبلی ما در طبقه ی اول واقع در یک آپارتمان بود که دور تا دور آن را ساختمان های بلند احاطه کرده بودند.پنجره ی اتاق من نرده ی آهنی و توری داشت.آرزویم این شده بود که شبها موقع خواب ستاره ها را ببینم و با شمردن آنها و آرامشی که زیباییشان به من میدهد به خواب روم.برای رسیدن به این آرزو آرزو می کردم که به طبقه ی آخر یک سا ختمان بلند رویم.آرزویم براورده شد اما آرزویم براورده نشد.ما به طبقه ی آخر آمدیم اما ستاره ها رفتند.کجا نمیدانم.شاید پشت ابرهای سیاه خود را پنهان کرده اند.دیگر آرزویم شمردن ستاره ها نبود بلکه دیدین آنها فقط برای یک لحظه بود.

آری چند صبایی است که دیگر آسمان شهر من ستاره ندارد.ماه تنها مانده.کودکان تازه متولد شده در شهر من دیگر معنای ستاره را نمیدانند.دیدن ستاره ها برای آنها حتی آرزو هم نیست.افسانه است و باید در کتاب ها دنبال آن بگردند.آری ستاره دیگر افسانه است افسانه.
رها
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 21:26  توسط raha
|